close
تبلیغات در اینترنت
حکایت غیبت
کتابخانه عقیده
اثبات زنده بودن امام زمان

بسم الله الرحمن الرحيم

نوح عليه السلام عمري بس دراز داشت، از آن رو که نشانه اي بر ديرزيستي تو باشد. صالح عليه السلام از ميان قوم خود غايب شد، تا آيندگان غيبت تو را باور کنند. يوسف عليه السلام گرفتار زندان شد، تا شريک غم تو باشد که در زندان غيبت گرفتار آمده اي. موسي عليه السلام پنهان از ديدگان دشمن بدنيا آمد، تا آيتي بر تولد پنهان تو باشد. درباره مسيح عليه السلام اختلاف بسيار شد، تا معلوم شود که اختلاف، درباره تو دليل بر بودن توست. خضر عليه السلام از آن رو تا کنون زنده است تا مونس تنهائي تو باشد. 

پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در پيکار با کافران شمشير از نيام برکشيد، تا اسوه قيام خونين تو باشد. و اينک اي صاحب عصر، اي وارث پيامبران! اي کوبنده کافران و دشمن ستمگران. اي خون خواه حسين عليه السلام و تسلي بخش دل زهرا عليها السلام. با عصاي موسي عليه السلام در دست. و دم مسيحا عليه السلام بر لب، و ذوالفقار علي عليه السلام بر کف، و رداي رسول صلي الله عليه و آله و سلم بر دوش، بشتاب که جانها به لب رسيد.

................

حکايت غيبت

وقتي او را در آن حال ديدم، مات و مبهوت بر جاي ماندم. چند نفري هم که همراه من بودند، مثل من از ديدن اين صحنه يکه خوردند. هرگز او را در چنين حالتي نديده بوديم. صحنه عجيب و تکان دهنده اي بود. روي خاک نشسته بود، بي هيچ زير اندازي، پيراهني خشن، بافته از موي زبر و درشت، با آستينهاي کوتاه و بدون يقه در برداشت، سخت مي گريست، همچون مادر جوان مرده، آن چنان سوزناک و اندوهبار که دل سنگ را آب مي کرد. غم در چشمانش موج مي زد. چهره اش بسي دردناک مي نمود. رنگ از رخساه اش پريده بود. از شدت گريه ديدگانش رنجور و خسته و فرسوده شده بود. شنيديم که در آن حال اشک و ناله مي گويد: آقاي من! غيبت تو خواب از ديدگانم برده و بستر خواب و

 

آسايش را بر من نا آرام نموده و راحت قلب مرا ربوده است. سرور من! پنهاني تو مصيبتهاي مرا به اندوهي جاودانه پيوند زده است. مولاي من! نهاني و ناپيدايي تو باعث شده است که من يک به يک ياران خويش را از دست بدهم، تا جايي که جمع دوستانم پراکنده گشته اند. سيد من! هنوز از سختي و سنگيني مصيبتي آسوده نگشته ام که بلايي سنگين تر بر من فرود مي آيد. هنوز اشک ديدگانم خشک نشده و آه سينه ام آرام نگرفته است که دشواريها و بلاهايي فزونتر بر من فرود مي آيند، دشواريهايي که خشم خدايي تو را فزوني مي بخشند، دردهاي جانکاه و توانفرسايي که خاطر لطيف تو را آزرده مي سازند.

با خود گفتم: خدايا! اين چه حالي است؟ اين اشک و ناله براي چيست؟ اين سوز و گداز از کجاست؟ با چه کسي اين گونه دلسوز و جانگداز سخن مي گويد؟ دوري و مهجوري چه کسي او را تا بدين حد افسرده و پريشان خاطر ساخته است؟ من سدير هستم، سدير صيرفي. با مفضل بن عمر و ابوبصير و ابان بن تغلب، به نزدش آمده ايم. ما، از ياران بسيار نزديک و

هم نشينان خلوت او هستيم. از کساني که بي حضور بيگانگان هم مي توانيم به نزدش برويم. از کساني که آن حضرت مي تواند برخي از اسرار امامت را براي ما بگويد. اکنون هم ديداري خصوصي با او داشته ايم که به نزدش آمده ايم. اما از ديدن آن صحنه، از شدت حيرت، قدرت فکر و انديشه نداشتيم. دلهايمان از آن سخنان جانسوز بدرد آمد. گمان کرديم که حادثه اي ناگوار رخ داده و بلائي سخت و سنگين بر او وارد آمده است، هيچ گاه امام را تا به اين اندازه ناراحت و غمگين نديده بوديم. با نگراني پرسيديم: اي فرزند بهترين خلق خدا! اي پسر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم! خداوند ديدگان شما را گريان نسازد، از چه روي اين چنين سخت و سوزناک اشک مي ريزيد؟ کدامين رخداد دل شما را به درد آورده و شما را گريان ساخته است؟ کدامين ماتم و اندوه خاطرتان را تا بدين حد آزرده ساخته است؟ مولايمان امام صادق عليه السلام آهي عميق و غمبار کشيد و فرمود: شگفتا! چه بگويم؟ از کدامين غم دل عقده بگشايم؟ امروز، صبحگاهان، در کتاب جفر [1]  نظر افکندم و در آن

کتاب ماجراها و حوادث مربوط به حضرت مهدي عليه السلام را ديگر بار خواندم. داستان تولد و ماجراي غيبت او را و نيز به درازا کشيده شدن روزگار غيبت را، طولاني بودن عمرش را، همه و همه را خواندم. در آنجا ديدم که در روزگار غيبت او چه بلاها و مصيبتهاي سخت و دشواري دامنگير مومنان مي شود. ديدم که چگونه بر اثر طولاني شدن دوران غيبت چه شک ها و چه ترديدهايي در دلها ايجاد مي شود. بسياري از مردم در اين دوران محنت زا، از حريم دين و آيين بيرون مي روند. بسياري ريسمان الهي اسلام و ولايتي را که در چنگ داشته اند رها کرده و دست از دين مي شويند. خواندم که چه حوادث سخت و هولناکي در روزگار پنهاني او رخ مي دهد. وقتي اينها را ديدم، دلم لرزيد، و اندوه مرا فراگرفت و با همه وجود، فقدان و فراق فرزندم مهدي را حس کردم و از دوري او گريستم. با شنيدن اين سخنان، ما متحير و کنجکاو به آن حضرت گفتيم: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم! لطف و عنايتي فرما و ما را هم درباره برخي از حوادث روزگار غيبت آگاه کن! مي خواهيم

بدانيم چگونه در دوران غيبت حضرت مهدي عليه السلام اين همه سختي و دشواري رخ مي دهد و چرا بسياري از مردم از دايره دين و ايمان بيرون مي روند. امام عليه السلام چون کنجکاوي ما را ديد، فرمود: خداوند درباره مهدي عليه السلام ويژگي از سه پيامبر قرار داده است. تولد او را همانند تولد موسي عليه السلام، غيبت او را مثل غيبت عيسي عليه السلام و به درازا کشيدن فرج و گشايش و نجات او را همچون به درازا کشيدن فرج نوح عليه السلام قرار داده است و افزون بر اين سه ويژگي، عمر طولاني بنده شايسته خود، يعني خضر عليه السلام را هم دليل روشني بر ديرزيستي آن حضرت قرار داده است. با اشارتهاي امام عليه السلام آتش اشتياق ما دو چندان شد. از حضرت درخواست کرديم که با تفصيل و توضيح بيشتري پرده از اسرار نهفته در سخنان خويش بردارد و امام عليه السلام که شوق و نياز ما را مشاهده نمود، چنين فرمود: فرعون آن گاه که دانست پادشاهي و حکومت او به دست موسي عليه السلام نابود خواهد شد، کاهنان دربار را فراخواند و از ايشان خواست تا به روشني بگويند موسي عليه السلام از نسل چه کسي است؟ کاهنان پس از تلاش بسيار گفتند: او فرزندي از بني اسرائيل خواهد بود که هنوز به دنيا نيامده است.

فرعون که از تولد موسي عليه السلام به شدت مي هراسيد، فرماني هولناک صادر کرد. فرمان فرعون سايه اي از وحشت و هراس بر بني اسرائيل افکند. قوم بني اسرائيل ساليان درازي است که در سرزمين مصر به بردگي و اسارت زير فرمان فرعون و فرعونيان روزگار مي گذرانند. سالهاست که منتظرند تا وعده پيامبرانشان عملي شود. آنها مي دانند مردي از بني اسرائيل ظهور خواهد کرد و ايشان را از ستم فرعون رهايي خواهد بخشيد. اينک فرعون فرمان داده است تا تمامي زنان بني اسرائيل که فرزندي در شکم دارند، دستگير شوند. فرعون گفته است شکم اين زنان بايد دريده شود و فرزنداني که هنوز به دنيا نيامده اند، بايد کشته شوند. سايه شوم فرمان فرعون همه جا حضور دارد. مامورين او هر جا زني را مي يابند که فرزندي در شکم دارد، فورا شکم او را مي درند و فرزندش را مي کشند. جاسوسان همه جا هستند و به مامورين گزارش مي دهند که چه کسي فرزندي در راه دارد و مامورين هم بي درنگ حاضر مي شوند. بدينسان بيش از بيست هزار کودک کشته مي شوند. چه کسي مي تواند با اراده خداوند به ستيز برخيزد؟ فرعون؟

فرعون کوچکتر از آن است که بخواهد با خدا بجنگد. با تمام تلاش و کوشش فرعون، به امر و خواست خداوند، موسي عليه السلام در پناه و حفظ الهي به دنيا مي آيد. بني اميه و بني عباس، دشمنان اسلام، مي دانند که پادشاهي ايشان و همه ستم پيشگان به دست حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه نابود خواهد شد. آنها مي دانند مهدي عجل الله تعالي فرجه از خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم است، از اين رو به دشمني با خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بر مي خيزند. شمشيرهايشان را در کشتن اين خانواده و نابودي نسل پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به کار مي گيرند. اين خيال خام و کودکانه در سر آنهاست که مهدي عليه السلام را بکشند. اما خداوند نمي خواهد که امر پنهاني حضرت مهدي عليه السلام بر هيچ يک از ستمگران آشکار شود. آري، خداوند اراده فرمود که نور خويش را کامل کند هر چند که کافران را خوش نيايد. [2]  ماجراي تولد حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه کاملا شبيه داستان تولد حضرت موسي عليه السلام است. او به دنيا خواهد آمد و دشمنان کاري از پيش نخواهند برد. چنانچه فرعون هم نتوانست از تولد موسي عليه السلام جلوگيري کند. و اما ماجراي عيسي عليه السلام:

يهوديان از پيشرفت دعوت عيسي عليه السلام نگرانند هر چند عيسي عليه السلام از خود آنهاست. هر چند براي ترويج آيين موسي عليه السلام آمده است. هر چند براي زدودن غبار سنگين تحريف از چهره تورات و تعاليم آسماني موسي عليه السلام قيام کرده است. اما يهوديان با او مخالفند. کار عيسي عليه السلام بالا گرفته است. روز به روز بر عده پيروان او افزوده مي شود. آيين عيسي عليه السلام مي رود تا يهوديت تحريف شده را رسوا کند و يهوديان، مثل هميشه، به فکر توطئه مي افتند. آنها در کشتن پيامبرانشان سابقه دارند و براحتي دست خود را به خون پيامبرانشان مي آلايند و اينک اين عيسي عليه السلام است که بايد کشته شود. توطئه قتل عيسي عليه السلام فراهم مي شود. روميان به تحريک يهوديان کمر به قتل عيسي عليه السلام مي بندند. عيسي عليه السلام بايد به صليب کشيده شود. بايد کشته شود. سربازان رومي - به خيال خام خود - عيسي عليه السلام را دستگير مي کنند و او را به صليب مي کشند. يهوديان و مسيحيان همگي مي پندارند که عيسي عليه السلام به صليب کشيده و کشته شده است. اما سربازان رومي که عيسي عليه السلام را نمي شناختند، شخص ديگري را به جاي مسيح عليه السلام دستگير مي کنند و او را به صليب مي کشند.

مسيح عليه السلام مصلوب نشده است و خداوند هم بر اين حقيقت شهادت مي دهد. عيسي را نه کشتند و نه به صليب کشيدند. بلکه مردم - درباره کشته شدن او - به اشتباه افتادند. [3]  آنها پنداشتند که عيسي عليه السلام کشته شده است اما او از نظرها پنهان گشت و به آسمان رفت و به خواست خداوند اين پنهاني تا زمان قيام حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه ادامه خواهد يافت. ما همگي با دقت و شگفتي بسيار به سخنان مولايمان امام صدق عليه السلام گوش جان سپرده بوديم و آن حضرت چنين ادامه دادند: غيبت و پنهاني حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه هم شبيه غيبت حضرت عيسي عليه السلام است. چرا که بر اثر طولاني شدن روزگار غيبت، عده زيادي از امت اسلام منکر او خواهند شد و درباره او به اختلاف خواهند افتاد. گروهي - به ناروا - خواهند گفت که او اصلا به دنيا نيامده است. عده اي هم مي گويند امامان سيزده نفر و بلکه بيش از سيزده نفرند و قائم عليه السلام هم سيزدهمين امام و چه بسا پس از 

سيزدهمين امام خواهد بود و عده اي هم با اين سخن که روح حضرت مهدي عليه السلام در جسم ديگري حلول کرده است خدا را عصيان خواهند کرد. و عده اي هم معتقدند که او مرده است. چنانچه هنگامي که آن حضرت قيام کند، مي گويند: چطور چنين چيزي ممکن است حال آن که او مرده و استخوانهايش هم پوسيده شده است. و اما قصه نوح عليه السلام: نوح، روزگاري بس دراز، قوم خويش را به پرستش خداي يگانه دعوت کرد. اکنون حدود نهصد سال از تلاش و کوشش نوح عليه السلام براي هدايت مردم سپري شده است. اما تعداد اندکي به او ايمان آورده اند. نوح عليه السلام از سرکشي و گمراهي اين قوم بت پرست، خسته و درمانده گشت. دست به دعا برداشت و از خداي خويش تقاضا کرد که عذاب و عقوبت را بر اين قوم کافر و ستمگر نازل کند. خداوند جبرئيل را بسوي نوح عليه السلام فرستاد، با هفت دانه خرما. جبرئيل به او گفت: پيام خداوند به تو اين است: اين مردم، آفريدگان و بندگان من هستند. من نمي خواهم ايشان را در يک لحظه و يک باره نابود کنم. مي خواهم حجت خويش را بر آنها تمام کنم و دعوت بسوي توحيد را کامل گردانم

و تو اي نوح، بار ديگر براي هدايت آنان بکوش و من در ازاي اين تلاش دوباره، پاداش افزونتري به تو خواهم داد. در ضمن، اين هفت دانه خرما را هم بکار و بدان آن گاه که اين دانه ها رشد کردند و قد بر افراشتند و درخت شدند و بارور گشتند و ميوه دادند، فرج و گشايش و رهايي فرا خواهد رسيد. اين را به پيروان مومن خويش بشارت بده. به آنها بگو که چنين خواهد شد. نوح عليه السلام، به امر خداوند، دانه هاي خرما را در زمين کاشت. روزگاري دراز سپري شد تا دانه ها رشد کردند و نهال گشتند و درختان تنومندي شدند و شاخ و برگ دادند و ميوه بر درختان آشکار شد. پيروان نوح عليه السلام مي پنداشتند که روزگار رهايي فرا رسيده است. آنها منتظر بودند و عده اي که نوح عليه السلام از جانب خداوند به آنها داده بود، عملي شود. اما فرماني تازه از سوي خدا رسيد. وحي آمد که اي نوح، از دانه هاي اين درخت برگير و دوباره آنها را در زمين بکار و باز هم براي هدايت مردم، افزونتر از پيش بکوش و حجت الهي را تمام و کمال به آنها برسان! نوح عليه السلام به پيروان خويش خبر داد که امر فرج و نجات به تعويق افتاده و فرماني تازه از جانب پروردگار رسيده است.

با شنيدن اين سخن، سيصد نفر از پيروان سست ايمان نوح عليه السلام از فرمان او سرباز زدند و کافر گشتند. آنها گفتند اگر نوح عليه السلام و خداي نوح عليه السلام راست مي گفتند، و عده آنها عملي مي شد و گشايش و رهايي فرا مي رسيد. بار ديگر سالياني دراز سپري گشت، دانه ها روييدند، بزرگ شدند و درختان تناوري پديد آمدند و ميوه دادند. اين بار هم وعده الهي به انجام نرسيد. از سوي خدا فرماني آمد: اي نوح از دانه هاي اين درختان در زمين بکار تا فرج فرا رسد! هفت بار اين عمل تکرار شد و هر بار گروهي از پيروان نوح عليه السلام در اين آزمون دشوار، شکست خورده و سرافکنده مي شدند. تا آن که سرانجام حدود هفتاد نفر از ياران نوح استوار و پا بر جا باقي ماندند و هيچ ترديدي در دل آنها راه نيافت. در اين هنگام زمان وعده الهي فرارسيد و خداوند فرمان داد: اي نوح اکنون مومنان پاک و حقيقي از منافقيني که ادعاي ايمان مي کردند، جدا گشتند! اي نوح اگر در همان نخستين بار عذاب من فرود مي آمد و کافران را نابود مي کردم و آن گروه از پيروان تو را - که به دروغ ادعاي ايمان مي کردند - باقي مي گذاشتم، به وعده خويش عمل نکرده بودم!

مگر من نگفته بودم که مومنان حقيقي را نجات خواهم داد؟ همان مومناني که توحيدشان پاک و خالص است و به ريسمان محکم پيامبري تو چنگ زده اند. آري، اي نوح من اراده کرده ام تا اين گروه برگزيده را در زمين خليفه و جانشين خود گردانم! دين آنها را مکنت و قدرت بخشم و ترس آنها را به امنيت و آسايش بدل کنم. تا آنجا که با از ميان رفتن شک و ترديد از دلهاي ايشان، عبادت را خالص و پاک، فقط براي من به جاي آورند. اي نوح آگاه باش که من هرگز خلافت و تمکين در دين و امنيت از بيم را نصيب آناني که ظاهرا از پيروان تو بودند، نخواهم کرد. هم آناني که بر اثر نفاق و دو رويي از دين بيرون خواهند رفت و گمراهي و ضلالت را آشکار خواهند ساخت. اگر اين گروه منافق به قدرت و آسايشي که براي مومنان فراهم خواهد آمد، دست مي يافتند، کفر پنهان ايشان آشکار مي شد و ديگران را هم گمراه مي کردند و براي به دست آوردن حکومت و سروري به جنگ و ستيز مي پرداختند و با بر پا داشتن جنگ و آشوب، امنيت و آسايش و قدرت و توانمندي دين و دينداران بي معناي مي شد. اکنون که با اين آزمايشهاي دشوار، مومنان پاک دل از منافقان بد سيرت جدا شدند و روزگار رهايي فرا رسيد اي نوح، کشتي

نجات را آماده کن و با وحي و نظات ما آن را بساز. ماجراي غيبت قائم عجل الله تعالي فرجه به همين گونه است. روزگار غيبت او آن قدر به درازا مي کشد که حق، آن گونه که هست، خالص و آشکار مي گردد و ايمان پاک از ناپاک جدا مي شود. هر که در دلش خباثتي نهفته است از صف مومنان خالص خارج مي شود. مردماني که بيم نفاق از ايشان مي رود، دست از تشيع مي شويند و پس از آزمايشهاي دشوار، وعده الهي عملي مي شود. خلافت و قدرت و امنيتي که خداوند وعده آن را در زمان قيام قائم داده است، آشکار مي گردد. همان وعده اي که خداوند بشارت آن را در قرآن داده است: خداوند به آن گروه از شما که ايمان آورده و عمل صالح و شايسته انجام مي دهند، وعده داده است که حتما ايشان را در زمين جانشين خود مي سازد - چنانچه درباره پيشينيان چنين کرد - و ديني را که براي آنها راضي است - يعني اسلام - مکنت و قدرت مي بخشد و بيم و هراس آنها را به امنيت و آسايش تبديل مي کند. تا فقط مرا بپرستند و ديگري را همتاي من مگيرند و از آن پس هر کس کافر شود، از فاسقان و بدکاران خواهد بود. [4] .

سخن امام عليه السلام که به اينجا رسيد، مفضل بن عمر عرض کرد: اي پسر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم! دشمنان مي پندارند که اين آيه درباره خلافت و حکومت خلفايي است که پس از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم زمام حکومت را به دست گرفتند. با شنيدن سخن مفضل بن عمر، چهره امام عليه السلام در هم مي رفت و فرمود: خداوند دلهاي کژ ايشان را به راه نياورد. دروغ مي گويند. سخني ناروا بر زبان جاري مي سازند. در روزگار کدام يک از آنها حال و روز جامعه آن گونه بود که اين آيه به وصف آن مي پردازد؟ کي؟ و کجا؟ ديني که خدا و رسولش به آن راضي و خشنودند، در زمين منتشر شد؟ کجا و کي امنيت و آسايش فراگير شد؟ چگونه ترس و بيم و هول و هراس از ميان رفت؟ راستي در روزگار کدام يک از آنها شک و ترديد از دلها رخت بربست؟ حتي در دوران حکومت پدرم اميرالمومنين علي عليه نيز اين گونه نشد. مگر در دوران حکومت علي عليه السلام نبود که آتش فتنه ها زبانه کشيد؟ مگر نه اين بود که گروهي از مسلمانان مثل تيري که از چله کمان بجهند، از دين خارج شدند؟ مگر نه اين بود که آتش جنگ ميان پيروان علي عليه السلام و کافران مسلمان نما افروخته گشت؟ 

آن گاه امام عليه السلام اين آيه را خواندند: آن گاه که پيامبران به کلي از نصرت و ياري خدا نااميد مي شوند و به يقين مي دانند که کافران دعوت ايشان را دروغ مي انگارند، نصرت الهي فرا مي رسد. [5]  درباره حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه ما پيشتر چيزهايي شنيده بوديم. اما سخنان امام عليه السلام بسيار بر ايمان تازگي داشت. اين بار هم مثل هميشه، از چشمه سار جوشان علم الهي امام عليه السلام جرعه اي بس گوارا نوشيديم و اسراري بس شگفت از تولد و غيبت حضرت مهدي عليه السلام شنيديم. امام عليه السلام در دنباله سخنان ارزشمند خود چنين فرمود: همان طور که گفتم خداوند عمر حضرت خضر عليه السلام را بسيار طولاني کرده است. اما طولاني بودن عمر حضرت خضر عليه السلام به آن خاطر نيست که خداوند مي خواهد او را به پيامبري برگيزند و نيز براي آن نيست که کتابي آسماني براي او فرو فرستد، يا اينکه شريعتي از پيامبران پيشين را به وسيله او نسخ نمايد و با پيامبري خضر عليه السلام به دوران آن دين پايان بخشد و نيز از آن جهت

 

+ نوشته شده در   شنبه 20 شهريور 1389;ساعت  3:28;  توسط  shebr;